این آخرین پستی هست که امسال مینویسم . میخوام بیشتر خاطرات و روزهامو وحتی خیلی ها رو تو امسال جا بزارم و هیچکدوم رو همراه خودم نکنم .
سال بدی داشتم روزا های خیلی خیلی بد . حتی فکر کردن به بعضی روزا و بعضی آدما ؛عجیب عصبیم میکنه . میخوام همه رو پاک کنم از ذهنم از روحم از دلم
اگه این کار رو نکنم به خودم بد کردم . یعنی من تمام عمرم به خودم بد کردم ؛ خودمو خط زدم . اولیوت همیشه با دیگرانی بوده که به نحوی تو زندگیم یا حضور فیزیکی دارشتن یا تو فکرم بودن
اشتباه کردم بار ها و بارها . خب ادمیزاده دیگه گاهی پا میذاره رو خودش ولی گاهی . هر چی فکر میکنم میبینم من همیشه از خودم گذشتم . حیف . ولی بسه دیگه . بسه هر چی بوده و بودم . واقعا تصمیم دارم به خاطر خودم یه کوچولو زندگی کنم . خیلی دور شدم از خود نوعیم . واقعا احتیاج دارم خودم باشم با همه ی اعتقادم؛ باورم ؛دلم؛ دنیام . خب این از تصمیمات من
اما... همیشه از تنهایی عذاب کشیدم و خواهم کشید چون روز به روز تنها تر میشم . ولی خب فرق زیادی هست بین تنهایی و بی کسی . درسته تنهام ولی بی کس و کار نیستم که . غنیمتی هست برای حد اقل کم رنگ جلوه دادن تنهایی خودم . دخترامو دارم ؛ بچه هایی که با شر و شور و نشاط و حتی غم و غصه هاشون دلگرمم میکنن . مادر پیری هم دارم که عین بچه ها توجه میخواد و دلش مادری میخواد البته به سبک خودش . گاهی از حرفاش از رفتارش خندم میگیره . ولی خب حضورش آرومم میکنه
اما بخوام از زندگی مثلا مشترک خودم بنویسم ..میبینم جز یه سری خاطرات تلخ چیزی ندارم برای گفتن . مردی که اسم شوهر رو برام یدک میشکه ؛ در واقع هیچ وق نشد بشه همراهم که حسابی باز کنم برای بودنش حضورش و بگم منم مردی دارم که میشه بهش تکیه کرد . جفت ما جور نشد که نشد . سنی گذشت. جوونی گذشت. پیر شدیم و دریغ از یک روز خوش با این ادم . سوختم و سوختم و همین
خب دیگه نمیخوام ادامه بدم . بازم میگم انتظار معجزه ای برای سال جدید ندارم . میدونم روال زندگی من همین خواهد بود ولی خب برای خودم برنامه دارم . برای بودن و شنیدن و دیدن خودم . این یه قلم رو با چنگ و دندون بدست میارم . همین دیگه
برای همه ی دوستان نتی خودم هم آرزوی سالی کمش کم دردسر تر دارم . روی ماه همگی رو میبوسم و تا سال جدید به خدا میسپارم .