شب شکار
اینجایم... جایی میان هرزگی ِ نجیب ِ زنانه و قلبی یائسه...
 
 

مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای


چقدر سخته آدم از صبح تا شب به خاطر حماقت هایی که تو زندگیش داشته با خودش درگیر باشه و کاری هم برای جبرانش نتونه بکنه . آره خیلی سخته ادم همخونه ای داشته باشه که نه از مردونگی بویی برده نه میفهمه نه اصلا براش اهمیتی داره که چه کرده و مکینه .

.

هیچ وق خودمو نمی بخشم هیچوق . خودم کردم که لعنت بر خودم باد


ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 21 فروردین ماه سال 1391 :: 11:25 AM :: توسط : فرح


انگار یه انبار دینامیت رو گذاشتن تو وجود من .

دقیقا به یه بهونه  بنده تا منو برای همیشه منفجر کنه . نه که نخوام نه ولی حس میکنم زوده . وقتش نیست . اونقدر عصبیم که حد نداره . 

خدای من خودت کمک کن. 



ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 16 فروردین ماه سال 1391 :: 9:25 PM :: توسط : فرح


تازگی ها یه همزاد دیگه هم برا خودم دست و پا کردم .

این کوفتی یه وقتایی باعث میشه به زمین و زمان بد و بیرا بگم . بس که درد میکشم . بس که  بدتر از خوره به جونم افتاده و این دارو های کوفتی هم جواب نمیده . با این اسپاسم لعنتی کم مشکل داشتم الانه این یکی شده قوزه بالا قوز .

خیلی شبا نمیدونم چه مدلی بخوابم که کمتر درد بکشم . بعضی روزا عملا نمیتونم درست راه برم .

این همه دارو میخورم ولی نه تنها جواب نمیده یه وقتایی فکر میکنم نخورم راحت ترم .

چه میدونم ولی هر چی هست و نیست داره عجیب ازم انرژی میگیره و بی حوصلم کرده . این شکلی جلو برم فک کنم به پیری زود رس هم مبتلا میشم و عین مادر بزرگا باید عصا دست بگیرم

ای جوونی کجا رفتی یه باره هان؟




ارسال شده در تاریخ : دوشنبه 14 فروردین ماه سال 1391 :: 10:12 PM :: توسط : فرح


امشب که اومدم سراغ این دفتر مجازی هم دلم گرفته؛ هم خوشحالم؛ اما دروغ چرا  یه دنیا هم بغض دارم . نمیخوام از بغضی بنویسم که نشد تو سال نو از دستش خلاص بشم و یه جورایی ازش جلو بزنم  . خب نمیشه دیگه هست عین همزاد من شده . همیشگی هم هست انگار . بگذریم 


13 روز گذشت دیگه کهنه شد سال میدونم . ولی نذاشتم خیلی از اتفاق ها حس و حال خوبی رو که به خودم عیدی دادم  ازم بگیره . چرخه ی زندگی من با اینکه همیشه لنگ میزنه با اینکه کلی دردسر داشته و خواهد داشت کمش یه حسنی هم داشت . فهمیدم دل رحم بودن هیچ خوب نیست . گذشت دیگه معنی نداره . درک متقابل فقط و فقط به حرف هست و نه عمل . فهمیدم تو روزای سخت زندگی فقط خودتی و خودت . درک کردم با تمام وجودم که نباید نه انتظاری از کسی داشت نه حتی دستی رو بگرمی فشرد . آره تو این همه سال که از خدا عمر گرفتم اینا رو خوب حالیم شده . 

بر خلاف ظاهر خشنی که دارم با همه مدارا کردم . هر کسی هر مشکلی داشته کمک حالش بودم تا جایی که در توانم بوده . نه که بگم دیگه کاری نمیکنم نه . من نوعی تربیت و خلق و خوی خودمو تا جایی میتونم تغییر بدم که برگرده به مسائل اکتسابی نه ذاتی خودم . این تغییر رو هم میخوام حالا تا کجا بتونم به انجامش برسونم رو نمیدونم .


اینا رو نوشتم که بگم میدونم امسال سال سختی دارم . میدونم با همخونه ی خودم روزای پر تنشی خواهم داشت . میدونم حتی با خونوادم هم به مشکل خواهم خورد . ولی با تمام این احوال حس و حال خودم رو به هیچ قیمتی از دست نمیدم . تکرار دوباره  یعنی مرگ من . دیگه نمیخوام 



ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 13 فروردین ماه سال 1391 :: 10:22 PM :: توسط : فرح


و چه خوب است ...گه گاه به دلت دروغی هم بگویی...

و نگذاری تا بفهمد که "بی نهایت تنهاست "

آری دروغ گفتن همیشه هم بد نیست




ارسال شده در تاریخ : چهارشنبه 9 فروردین ماه سال 1391 :: 11:58 AM :: توسط : فرح


سال نو شد و احوال من هم

سال نو شد و افکار من هم

سال نو شد و من شدم من. منی که دوسش دارم با تمام وجودم .


آره شروع خوبی بود. خط خوردنی ها خط خوردن و خلاص  .

خدا رو شکر دخترام هم  سلامت برگشتن و کوله بارشون پره از دلخوشی .

از اینکه دیگه به اجبار نه به کسی توجه میکنم و نه تحمل خوشحالم .

دوست دارم ادامه داشته باشه این روز ها. همین




ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 3 فروردین ماه سال 1391 :: 5:25 PM :: توسط : فرح


این آخرین پستی هست که امسال مینویسم . میخوام بیشتر خاطرات و روزهامو وحتی خیلی ها رو تو امسال جا بزارم و هیچکدوم رو همراه خودم نکنم .

سال بدی داشتم روزا های خیلی خیلی بد . حتی فکر کردن به بعضی روزا و بعضی آدما ؛عجیب عصبیم میکنه . میخوام همه رو پاک کنم از ذهنم از روحم از دلم

اگه این کار رو نکنم به خودم بد کردم . یعنی من تمام عمرم به خودم بد کردم ؛ خودمو خط زدم . اولیوت همیشه با دیگرانی بوده که به نحوی تو زندگیم یا حضور فیزیکی دارشتن یا تو فکرم بودن

اشتباه کردم بار ها و بارها . خب ادمیزاده دیگه گاهی پا میذاره رو خودش ولی گاهی . هر چی فکر میکنم میبینم من همیشه از خودم گذشتم . حیف . ولی بسه دیگه . بسه هر چی بوده و بودم . واقعا تصمیم دارم به خاطر خودم یه کوچولو زندگی کنم . خیلی دور شدم از خود نوعیم  . واقعا احتیاج دارم خودم باشم با همه ی اعتقادم؛ باورم ؛دلم؛ دنیام . خب این از تصمیمات من

اما... همیشه از تنهایی عذاب کشیدم و خواهم کشید چون روز به روز تنها تر میشم . ولی خب فرق زیادی هست بین تنهایی و بی کسی . درسته تنهام ولی  بی کس و کار نیستم که . غنیمتی هست برای حد اقل کم رنگ جلوه دادن  تنهایی خودم . دخترامو دارم ؛ بچه هایی که با شر و شور و نشاط و حتی غم و غصه هاشون دلگرمم میکنن . مادر پیری هم دارم که عین بچه ها توجه میخواد و دلش مادری میخواد البته به سبک خودش . گاهی از حرفاش از رفتارش خندم میگیره . ولی خب حضورش آرومم میکنه

اما بخوام از زندگی مثلا مشترک خودم بنویسم ..میبینم جز یه سری خاطرات تلخ چیزی ندارم برای گفتن . مردی که اسم شوهر رو برام یدک میشکه ؛ در واقع هیچ وق نشد بشه همراهم که حسابی باز کنم برای بودنش حضورش و بگم منم مردی دارم که میشه بهش تکیه کرد . جفت ما جور نشد که نشد . سنی گذشت. جوونی گذشت. پیر شدیم و دریغ از یک روز خوش با این ادم . سوختم و سوختم و همین

خب دیگه نمیخوام ادامه بدم . بازم میگم انتظار معجزه ای برای سال جدید ندارم . میدونم روال زندگی من همین خواهد بود ولی خب برای خودم برنامه دارم . برای بودن و شنیدن و دیدن خودم . این یه قلم رو با چنگ و دندون بدست میارم . همین دیگه 


برای همه ی دوستان نتی خودم هم آرزوی سالی کمش کم دردسر تر دارم . روی ماه همگی رو میبوسم و تا سال جدید به خدا میسپارم . 



ارسال شده در تاریخ : شنبه 27 اسفند ماه سال 1390 :: 11:56 AM :: توسط : فرح


داره سر وا میکنه دوباره زخم بی کسیم

داره بلوا میکنه تو قلب من دلواپسیم

چرا دورم از خدایی که به من نزدیکه ؟!

واسه من جاده های رو بخدا تاریکه

مقصد تموم رفتنام سرابه پوچه

من اسیرم پشت خاطرات گنگ کوچه 





ارسال شده در تاریخ : جمعه 26 اسفند ماه سال 1390 :: 1:28 PM :: توسط : فرح


وقتی بچه ها چند وقتی نیستن . وقتی منم و این خونه؛ جوری دلم میگیره که حد نداره . نه که دلم نخواد برن و خوش نباشن نه؛ ولی این همه سکوت و تنهایی تو این خونه عجیب تو چشم میاد و بد فاز میده .

سر میزنم به اتاقشون  که وقتی در نزده میرم سراغشون کلی جیغ و داد میکنن و آی خوشم میاد

 یا وقتی بدو بدو بالا پایین میکنن و صدای مامان مامان گفتنشون یه وقتایی عاصیم میکنه و الانه دنبال همون صدا ها هستم و............. اخرش  هم عین خل و چلا با خودم حرف میزنم و اداشونو در میارم و میام سراغ طلا کمش سرمو گرم میکنه مدتی بد نیست خوبه دیگه نه؟

واقعا تموم زندگی من؛همه ی  دلخوشی من تو وجود همین وروجکا خلاصه شده .

خدایا خودت حافظشون باش همیشه  .آمین


ارسال شده در تاریخ : پنجشنبه 25 اسفند ماه سال 1390 :: 3:43 PM :: توسط : فرح


این همه عجله و شتاب از کجا اومده تو روزای من نمیفهمم !!!

نمیفهمم چون هیچ عجله ای برای اومدن و گذشتن روزام ندارم . هیچ عجله ای برای تموم شدن این سال ندارم . شاید چون نه انگیزه ای دارم؛ نه منتظر روزای بهتری هستم .  مادر همیشه میگه ناشکری نکن . میگم کدوم ناشکری؟ من که همیشه شاکرم به کرمش به قهرش به داده هاش و گرفته هاش. همیشه میگم شکرت خدا

ولی خب  دروغ چرا  اصلا خوش بین نیستم یعنی اونقدر گرفتاری داشتم که جایی برای خوش بینی نذاشته . میدونم هر تلاشی هم بکنم فرقی نمیکنه .

این روزا هر مدلی میخوام کلمات رو کنار هم بچینم تا به تعریف تازه از زندگیم؛ از خودم؛ از دنیام  برسم میبینم نمیشه . یعنی این بازیچه ها هم انگار میدونن تو دلم چی میگذره و همه مدلی نهایت جملات من میشه تعریفی از نهایت  تنهایی و ویرونی خودم و خودم . 


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 21 اسفند ماه سال 1390 :: 10:46 AM :: توسط : فرح
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10   »
درباره وبلاگ
اینجا نوشتن برای من نوعی یعنی شاید نوشتن از هویت خودم . هویتی گنگ اما ملموس . من در تمام این سال های رج زدن با کلمات چیزی یادم رفته انگار

چیزی ورای باور خودم یا حتی دیگران . من نوعی فراموشم شده جای زیر و رو چیدن کلمات میتوانم دنبال صفت و موصوفی هم نباشم و بنویسم بی الایش بی تکبر بی ترحم از خودم و حس و حالم

یادم افتاده چیزی که سال های سال از ان فراری بودم و اینک اسیر و بندی بند همان تکه ی ای از من که سعی داشتم کنارش بگذارم یا شاید فراموشم کنم به نوعی

همیشه فکر میکردم باید از کلمه ی (دچار) فراری باشم و بودم . ولی من احمق فقط و فقط خودم را گول میزدم و همین . من سال هاست دچار زندگی شدم . دیگر خسته ام و تنهاتر از همیشه .

مینویسم اینجا از خودم تنها و تنها نه کاری به کسی دارم نه میخواهم کسی هم کاری به کارم داشته باشد . هستم شاید تا همیشه . همین جا .

آمار وبلاگ
تعداد بازدیدکنندگان: 18518